تفاوت هنر مدرن و هنر معاصر چیست؟
اگر به هنرهای تجسمی علاقه داشته باشید، دیر یا زود با دو واژه «مدرن» و «معاصر» روبهرو میشوید. دو واژهای که در گفتوگوی روزمره گاهی به جای یکدیگر استفاده میشوند، اما در تاریخ هنر معنای متفاوتی دارند. حتی ممکن است وقتی وارد یک گالری میشویم، یک نقاشی را ببینیم و چون ظاهر متفاوتی دارد، آن را «معاصر» بدانیم؛ در حالی که بسیاری از ویژگیهای آن ریشه در هنر مدرن دارند. دلیل این سردرگمی هم چندان عجیب نیست. هر دو دوره با فاصله گرفتن از قواعد سنتی، تجربهگرایی و جستوجوی راههای تازه در هنر ارتباط دارند. هر دو تلاش کردهاند چیزی را تغییر دهند که پیش از آن بدیهی به نظر میرسید. اما مسئلهای که هنرمند مدرن با آن روبهرو بود، دقیقاً همان مسئلهای نیست که هنرمند معاصر با آن مواجه است. برای درک این تفاوت، شاید بهتر باشد به جای اینکه فقط تاریخها و نام سبکها را حفظ کنیم، کمی به عقب برگردیم و ببینیم چه اتفاقی افتاد که هنرمندان تصمیم گرفتند جور دیگری به هنر نگاه کنند.
هنر مدرن؛ زمانی که قواعد قدیمی دیگر کافی نبودند
تا پیش از شکلگیری هنر مدرن، بخش بزرگی از آموزش و تولید هنری بر مهارت در بازنمایی واقعیت استوار بود. نقاش باید میتوانست بدن انسان را درست طراحی کند، پرسپکتیو را بشناسد، نور و سایه را بهدرستی اجرا کند و چهره یا منظرهای را تا حد امکان شبیه واقعیت نشان دهد. البته هنر پیش از مدرنیسم فقط به بازنمایی واقعیت محدود نبود، اما این انتظار که هنرمند بتواند جهان را با مهارت بالا بازنمایی کند، جایگاه مهمی در سنتهای هنری داشت. در اواخر قرن نوزدهم، جهان به سرعت در حال تغییر بود. انقلاب صنعتی زندگی مردم را تغییر داده بود، شهرها رشد کرده بودند، فناوریهای جدید وارد زندگی شده بودند و عکاسی نیز به عنوان رسانهای تازه امکان ثبت تصاویر را فراهم کرده بود. در چنین شرایطی، هنرمند با یک سؤال مهم مواجه شد: اگر میتوان واقعیت را با دوربین ثبت کرد، نقاشی قرار است چه کار دیگری انجام دهد؟ همین سؤال یکی از مسیرهایی بود که هنر را به سوی مدرنیسم سوق داد.
هنرمندان کمکم دریافتند که لازم نیست نقاشی همیشه تلاش کند شبیه جهان واقعی باشد. میتوان نور را تغییر داد، رنگ را آزاد کرد، فرم را شکست، فضا را دگرگون کرد و حتی از بازنمایی مستقیم جهان فاصله گرفت. در واقع، یکی از مهمترین اتفاقات هنر مدرن این بود که هنرمند دیگر مجبور نبود جهان را همانطور که دیده میشود نقاشی کند؛ میتوانست آن را همانطور که تجربه یا تصور میکند نشان دهد. این تغییر به ظاهر ساده، اتفاق بسیار بزرگی در تاریخ هنر بود. از امپرسیونیسم و توجه تازه به نور و لحظه گرفته تا اکسپرسیونیسم و بیان احساسات، از کوبیسم و شکستن ساختار تصویری تا انتزاع، هر جریان بخشی از قواعد گذشته را به چالش کشید. به همین دلیل وقتی به هنر مدرن نگاه میکنیم، با یک سبک واحد روبهرو نیستیم. هنر مدرن مجموعهای از جنبشها و تجربههای مختلف است که هرکدام تلاش کردند زبان تازهای برای هنر پیدا کنند. موزه هنر مدرن نیویورک، برای نمونه، هنر مدرن را در یک دوره تاریخی گسترده از حدود دهه ۱۸۸۰ تا دهه ۱۹۷۰ بررسی میکند و آن را در ارتباط با تحولات اجتماعی، صنعتی، فناوری و فرهنگی مدرن قرار میدهد. البته در تاریخ هنر درباره مرزهای دقیق این دوره اتفاقنظر کاملی وجود ندارد.
هنر مدرن فقط به معنی «قدیمیتر» نیست
یکی از اشتباهات رایج این است که تصور کنیم هر هنری که قدیمیتر از هنر امروز باشد، مدرن است. اما در تاریخ هنر، «مدرن» یک برچسب زمانی ساده نیست. وقتی از هنر مدرن صحبت میکنیم، منظورمان مجموعهای از تغییرات فکری و هنری است که باعث شدند هنرمندان رابطه متفاوتی با سنت، فرم، واقعیت و رسانه پیدا کنند. برای مثال، ممکن است یک نقاشی مربوط به اوایل قرن بیستم باشد اما همچنان کاملاً مطابق قواعد سنتی کار شده باشد. در مقابل، نقاشی دیگری از همان دوره میتواند یکی از نمونههای مهم مدرنیسم باشد. پس مدرن بودن یک اثر فقط به تاریخ خلق آن بستگی ندارد؛ به نوع نگاه و جایگاه آن در تحولات هنر نیز مربوط است. این موضوع برای درک هنر معاصر هم اهمیت زیادی دارد.
هنر معاصر؛ وقتی سؤال بزرگتر شد
حالا تصور کنیم چند دهه از آغاز این تغییرات گذشته است. هنرمندان تجربههای بسیار زیادی پشت سر گذاشتهاند. نقاشی انتزاعی شکل گرفته، مجسمهسازی مسیرهای تازهای پیدا کرده و هنرمندان بارها مرزهای سنتی هنر را جابهجا کردهاند. اما جهان نیز تغییر کرده است. جنگهای جهانی، تحولات اجتماعی، جنبشهای حقوق مدنی، رشد رسانههای جمعی، تلویزیون، فرهنگ عامه، جهانیشدن، فناوری دیجیتال و بعدتر اینترنت، شکل زندگی و تجربه انسان را تغییر دادهاند. در این شرایط، سؤال هنرمند نیز تغییر میکند. اگر هنرمند مدرن میپرسید: «چگونه میتوان یک اثر هنری متفاوت ساخت؟» هنرمند معاصر ممکن است بپرسد: «هنر چه ارتباطی با زندگی واقعی ما دارد؟» این تفاوت نقطه مهمی برای فهم هنر معاصر است. هنر دیگر الزاماً قرار نیست فقط زیبا باشد یا حتی فقط یک شیء برای تماشا باشد. ممکن است یک اثر بخواهد درباره مهاجرت صحبت کند، درباره تغییرات اقلیمی هشدار دهد، مسئله هویت را بررسی کند، رابطه ما با فناوری را زیر سؤال ببرد یا حتی از مخاطب بخواهد در شکلگیری اثر مشارکت کند. به همین دلیل هنر معاصر را نمیتوان با یک ظاهر مشخص تعریف کرد. ممکن است یک اثر معاصر یک نقاشی بسیار ساده باشد و اثر دیگری یک اتاق کامل، یک ویدئو، یک اجرا یا مجموعهای از اشیای روزمره. در هنر معاصر، ایده پشت اثر میتواند به اندازه خود اثر اهمیت داشته باشد.
پس هنر معاصر از چه زمانی شروع شد؟
اینجا باید کمی احتیاط کنیم.برای هنر معاصر یک تاریخ شروع قطعی و مورد توافق همه تاریخنگاران هنر وجود ندارد. برخی روایتها شکلگیری هنر معاصر را در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ دنبال میکنند؛ زمانی که جریانهایی مانند هنر مفهومی، مینیمالیسم، پرفورمنس و برخی تجربههای جدید در هنر شکل گرفتند. برخی موزهها نیز برای دستهبندی آثار خود، هنر معاصر را بیشتر از دهه ۱۹۸۰ به بعد در نظر میگیرند. بنابراین اگر جایی دیدید که نوشته شده «هنر معاصر دقیقاً از سال فلان آغاز شد»، بهتر است با کمی احتیاط به آن نگاه کنید. تاریخ هنر همیشه به اندازه یک تقویم ساده دقیق و خطکشیشده نیست. آنچه اهمیت بیشتری دارد این است که در نیمه دوم قرن بیستم، مجموعهای از تغییرات باعث شدند مرزهای سنتی هنر بیش از پیش گسترش پیدا کنند. و این همان چیزی است که امروز بخش بزرگی از آن را «هنر معاصر» مینامیم.
تفاوت هنر مدرن و معاصر را از کجا بفهمیم؟
اگر بخواهیم این تفاوت را خیلی ساده توضیح دهیم، میتوان گفت هنر مدرن بیشتر درگیر تغییر زبان هنر بود و هنر معاصر بیشتر درگیر گسترش تعریف هنر و ارتباط آن با جهان شد. هنرمند مدرن میتوانست یک منظره را ببیند و تصمیم بگیرد آن را با رنگهایی کاملاً غیرواقعی نقاشی کند. او با این کار به ما نشان میداد که نقاشی لازم نیست نسخهای از واقعیت باشد. اما هنرمند معاصر ممکن است اصلاً منظره را نقاشی نکند. شاید مجموعهای از عکسهای یک منطقه را جمعآوری کند، صدای محیط را ضبط کند و آن را با اطلاعات مربوط به تغییرات آبوهوایی ترکیب کند. در اینجا مسئله دیگر فقط «چگونه منظره را نشان دهیم؟» نیست. مسئله میتواند این باشد که: ما با طبیعت چه کردهایم؟ تغییرات محیط زیست چه تأثیری بر زندگی ما دارد؟ و نقش انسان در این وضعیت چیست؟ در این مثال، هر دو هنرمند با جهان اطراف خود کار میکنند، اما پرسش و روش آنها متفاوت است.
چرا در هنر معاصر «ایده» اینقدر مهم شده است؟
یکی از مهمترین تغییرات هنر معاصر، اهمیت پیدا کردن ایده و مفهوم است. در نقاشی سنتی، ممکن است مهارت هنرمند در طراحی، رنگ، نور و اجرای جزئیات بخش مهمی از ارزش اثر باشد. در هنر مدرن نیز مهارت و فرم همچنان اهمیت دارند، اما هنرمندان شروع کردند به شکستن و بازتعریف همین عناصر. در هنر معاصر، این امکان بیشتر شد که ایده خودِ اثر به نقطه اصلی تبدیل شود. برای مثال، ممکن است یک هنرمند یک شیء معمولی را از محیط روزمره جدا کند و در فضای گالری قرار دهد. در نگاه اول شاید چیزی برای دیدن وجود نداشته باشد. اما سؤال اصلی این نیست که «این شیء چقدر زیباست؟» سؤال این است: «چرا این شیء اینجاست؟» و همین سؤال میتواند آغاز یک تجربه هنری باشد.در چنین شرایطی، مخاطب دیگر فقط بیننده نیست؛ او باید فکر کند، ارتباط برقرار کند و گاهی حتی بخشی از معنای اثر را خودش بسازد.
آیا هنر معاصر یعنی هر چیزی میتواند هنر باشد؟
تا حدی، هنر معاصر دقیقاً همین مرز را مورد پرسش قرار داده است؛ اما پاسخ این سؤال «بله، هر چیزی بدون هیچ زمینهای هنر است» نیست. یک شیء معمولی وقتی وارد یک اثر هنری میشود، در یک زمینه، ایده و ساختار مفهومی قرار میگیرد. بنابراین اگر یک صندلی معمولی در خیابان ببینیم، احتمالاً فقط یک صندلی است. اما اگر همان صندلی بخشی از یک چیدمان باشد که درباره حافظه، مهاجرت یا زندگی روزمره صحبت میکند، دیگر فقط با «یک صندلی» مواجه نیستیم. این زمینه است که به شیء امکان میدهد نقش متفاوتی در اثر پیدا کند. به همین دلیل، برای فهم هنر معاصر باید کمی از عادت قدیمی خود فاصله بگیریم؛ عادتی که از ما میخواهد فقط بپرسیم: »این اثر چه چیزی را نشان میدهد؟» گاهی سؤال بهتر این است: «این اثر چه چیزی را مطرح میکند؟»
آیا هنر معاصر باید عجیب باشد؟
خیر.این تصور که هر اثر معاصر باید عجیب، پیچیده یا غیرقابلفهم باشد، بیشتر از تجربههای مخاطبان با برخی آثار مشهور ناشی شده است. هنر معاصر میتواند بسیار ساده باشد.حتی ممکن است یک نقاشی از نظر ظاهری کاملاً آشنا باشد. تفاوت در اینجاست که هنرمند ممکن است از یک موضوع آشنا برای مطرح کردن مسئلهای جدید استفاده کرده باشد.پس بهتر است اثر را فقط به خاطر ظاهرش قضاوت نکنیم. گاهی یک اثر ساده، پس از اینکه درباره زمینه شکلگیری آن بدانیم، معنای کاملاً متفاوتی پیدا میکند. این همان جایی است که دیدن و فهمیدن از یکدیگر جدا میشوند.ممکن است یک اثر را ببینیم، اما هنوز آن را ندیده باشیم.
هنر مدرن و هنر معاصر؛ دو دوره جدا از هم نیستند
با وجود تمام تفاوتها، نباید تصور کنیم که هنر مدرن ناگهان تمام شده و هنر معاصر از روز بعد شروع شده است.تاریخ هنر چنین نظم تمیزی ندارد.بسیاری از ایدههای هنر معاصر مستقیماً از تجربههای هنرمندان مدرن آمدهاند. هنگامی که هنرمندان مدرن پرسپکتیو، بازنمایی، رنگ، فرم و مفهوم اثر را زیر سؤال بردند، راه برای نسلهای بعدی باز شد تا سؤالهای بنیادیتری مطرح کنند.به همین دلیل، هنر معاصر را میتوان تا حدی ادامه همان مسیر دانست؛ مسیری که در آن هنرمند مدام از خود میپرسد: «هنر چه میتواند باشد؟» اما در هر دوره، پاسخ این سؤال تغییر میکند.
هنر مدرن و معاصر در ایران؛ داستانی با مسیر متفاوت
وقتی این دو مفهوم را وارد تاریخ هنر ایران میکنیم، داستان کمی پیچیدهتر میشود.هنر ایران مسیر تاریخی متفاوتی از اروپا داشته است. بنابراین نمیتوان دورهبندی هنر غرب را بدون تغییر روی هنر ایران قرار داد. ورود جریانهای نوگرا به ایران، ارتباط هنرمندان ایرانی با هنر مدرن جهان، شکلگیری دانشکدهها و نهادهای هنری و در کنار آن حضور پررنگ سنتهایی مانند نگارگری و خوشنویسی، فضایی ایجاد کردند که هنر مدرن ایران در آن شکل گرفت.در نتیجه، هنر نوگرای ایران نه کاملاً جدا از هنر غرب بود و نه صرفاً تقلیدی از آن.هنرمندان ایرانی تلاش کردند میان تجربههای تازه و زمینه فرهنگی خود رابطه ایجاد کنند. در هنر معاصر ایران نیز این مسئله ادامه پیدا کرده است. هنرمندان علاوه بر زبانها و رسانههای جدید، با موضوعاتی مانند هویت، حافظه، شهر، مهاجرت، جامعه، تاریخ و تغییرات فرهنگی مواجه شدهاند. به همین دلیل، برای فهم هنر معاصر ایران باید هم اثر را ببینیم و هم جامعهای را که اثر در آن شکل گرفته است بشناسیم.
وقتی وارد یک گالری میشویم، چگونه هنر مدرن و معاصر را ببینیم؟
شاید مهمترین چیزی که از این بحث میتوانیم با خودمان به گالری ببریم، یک روش نگاه کردن باشد. لازم نیست وقتی وارد نمایشگاه میشوید، همه سبکها، تاریخها و نام هنرمندان را بدانید. اول کمی بایستید .به اثر نگاه کنید. ببینید اولین چیزی که توجه شما را جلب میکند چیست؟ بعد از خودتان بپرسید چرا این اتفاق افتاده است. اگر اثر ساده است، چرا ساده است؟اگر شلوغ است، چرا شلوغ است؟ اگر رنگها غیرواقعی هستند، دلیلش چیست؟ اگر با یک شیء معمولی روبهرو هستید، چرا این شیء در فضای گالری قرار گرفته؟ بعد عنوان اثر را بخوانید. اگر توضیحی درباره اثر یا هنرمند وجود دارد، آن را بخوانید و دوباره به اثر نگاه کنید. ممکن است این بار چیزهایی را ببینید که دفعه اول متوجه آنها نشده بودید. این همان چیزی است که آکادمی اسلوب در مواجهه با هنر بر آن تأکید دارد: قرار نیست فقط بدانیم یک اثر متعلق به کدام سبک است؛ قرار است یاد بگیریم چگونه آن را ببینیم.
در نهایت، هنر مدرن و هنر معاصر چه تفاوتی دارند؟
اگر بخواهیم همه این بحث را خیلی ساده جمع کنیم، میتوانیم بگوییم: هنر مدرن تلاش کرد قواعد قدیمی هنر را تغییر دهد و راههای تازهای برای دیدن و ساختن پیدا کند. هنرمندان مدرن پرسیدند آیا نقاشی باید شبیه واقعیت باشد؟ آیا رنگ باید تابع طبیعت باشد؟ آیا فرم را میتوان شکست؟ آیا هنر میتواند راه دیگری برای دیدن جهان ارائه دهد؟ هنر معاصر بسیاری از این پرسشها را ادامه داد، اما دامنه آنها را گستردهتر کرد. هنرمند معاصر میتواند درباره هویت، جامعه، فناوری، محیط زیست، سیاست، تاریخ، بدن یا زندگی روزمره کار کند و برای بیان آن از نقاشی، مجسمه، عکس، ویدئو، چیدمان، اجرا یا رسانههای دیجیتال استفاده کند. پس اگر بخواهیم فقط دو جمله را به خاطر بسپاریم: هنر مدرن گفت: «بیایید هنر را جور دیگری ببینیم و بسازیم.» هنر معاصر پرسید: «اصلاً هنر چه میتواند باشد و چه نسبتی با زندگی ما دارد؟» اما شاید مهمتر از دانستن این تفاوت، چیزی باشد که این دو دوره به ما یاد میدهند: هنر همیشه فقط چیزی نیست که به آن نگاه میکنیم؛ گاهی چیزی است که به کمک آن، جور دیگری به جهان نگاه میکنیم. و شاید همینجا باشد که تجربه واقعی هنر شروع میشود.
مقالات مرتبط:

برای ثبت نظر در سایت به حساب کاربری خود وارد شوید.
ورود