...
  • نویسنده:

    سیما انصاری


  • آخرین به روز رسانی:1405/07/05

نقاشی معاصر ایران به کدام سمت می‌رود؟

نگاهی به جریان‌های تازه

اگر همین امروز وارد یک گالری در تهران شوید و بخواهید بفهمید «نقاشی معاصر ایران» چه شکلی است، احتمالاً خیلی زود متوجه می‌شوید که جواب ساده‌ای برای این سؤال وجود ندارد. ممکن است در یک سالن با نقاشی‌هایی روبه‌رو شوید که به زندگی روزمره، آدم‌ها و فضاهای شهری نزدیک‌اند. چند قدم آن‌طرف‌تر، آثاری ببینید که تقریباً هیچ شباهتی به جهان واقعی ندارند و بیشتر با رنگ، سطح و فرم سروکار دارند. 

در نمایشگاهی دیگر شاید نقاشی‌هایی ببینید که از عکس‌های قدیمی، خاطرات خانوادگی، تاریخ، ادبیات یا نشانه‌های تصویری فرهنگ ایرانی استفاده می‌کنند. حتی ممکن است اثری ببینید که در نگاه اول کاملاً سنتی به نظر برسد، اما وقتی کمی بیشتر درباره آن بدانید، متوجه شوید هنرمند در حال صحبت کردن درباره یک مسئله کاملاً امروزی است. پس اگر قرار باشد از خودمان بپرسیم «نقاشی معاصر ایران به کدام سمت می‌رود؟» شاید بهتر باشد دنبال یک سبک مشخص نگردیم.

نقاشی ایران امروز بیشتر شبیه یک گفت‌وگوی چندصدایی است؛ گفت‌وگویی میان گذشته و حال، میان خاطره و زندگی امروز، میان تصویر واقعی و تصویر دیجیتال، میان تجربه شخصی و مسائل اجتماعی. و شاید همین چندصدایی بودن، مهم‌ترین ویژگی نقاشی معاصر ایران باشد. برای درک بهتر این اتفاق، بیایید یک سؤال ساده‌تر بپرسیم: اگر یک نقاش ایرانی امروز بخواهد از زندگی خودش نقاشی کند، چه چیزی را می‌بیند؟ احتمالاً دیگر فقط یک منظره، یک چهره یا یک طبیعت بی‌جان را نمی‌بیند.او با شهری شلوغ زندگی می‌کند، با تلفن همراهش هزاران تصویر می‌بیند، عکس‌های خانوادگی را در آرشیو دیجیتال نگه می‌دارد، خاطراتی از گذشته دارد، با بحران‌های اجتماعی و اقتصادی روبه‌روست، گذشته فرهنگی خودش را می‌شناسد و هم‌زمان در معرض تصویری جهانی از هنر و فرهنگ قرار دارد.همه این‌ها دیر یا زود وارد نقاشی می‌شوند.

وقتی «ایرانی بودن» دیگر فقط یک نشانه نیست. سال‌ها وقتی از هویت ایرانی در هنر صحبت می‌کردیم، ذهنمان سریع به سمت نشانه‌هایی مشخص می‌رفت؛ نگارگری، خوشنویسی، معماری ایرانی، کاشی، فرش، اسطوره‌ها، شعر فارسی یا تصاویر تاریخی. این عناصر هنوز هم در هنر معاصر ایران حضور دارند و اتفاقاً بسیاری از هنرمندان همچنان با میراث تصویری ایران گفت‌وگو می‌کنند. نمایشگاه‌هایی در سال‌های اخیر نیز نشان داده‌اند که نگارگری ایرانی همچنان می‌تواند برای هنرمندان معاصر ماده‌ای زنده برای بازآفرینی باشد؛ اما این بازخوانی دیگر الزاماً به معنی تکرار شکل سنتی نگارگری نیست. 

تفاوت مهم اینجاست که هنرمند امروز ممکن است از یک عنصر سنتی استفاده کند، اما سؤالش درباره امروز باشد. برای مثال، ممکن است از ساختار تصویری نگارگری استفاده کند، اما موضوعش هویت، جنسیت، مهاجرت، محیط زیست یا زندگی انسان معاصر باشد.در این حالت، هنرمند نمی‌خواهد صرفاً بگوید «من ایرانی هستم». بلکه انگار می‌پرسد: «منِ ایرانیِ امروز، چه نسبتی با این گذشته دارم؟» این سؤال بسیار پیچیده‌تر است.چون هویت دیگر چیزی ثابت و آماده نیست. ممکن است یک هنرمند هم‌زمان به سنت ایرانی علاقه‌مند باشد و از فرهنگ جهانی تأثیر بگیرد. ممکن است از شعر حافظ الهام بگیرد و چند دقیقه بعد در تلفن همراهش با تصویری کاملاً متفاوت از جهان روبه‌رو شود. این تضادها، بخشی از تجربه انسان امروزند. و به همین دلیل، هویت در نقاشی معاصر ایران بیشتر از اینکه یک «نشانه» باشد، تبدیل به یک مسئله شده است.

 

 

گذشته‌ای که هنوز تمام نشده است.

یکی از ویژگی‌های جالب نقاشی معاصر ایران این است که گذشته مرتب به زمان حال برمی‌گردد. اما این گذشته همیشه به شکل تاریخ رسمی ظاهر نمی‌شود. گاهی فقط یک عکس قدیمی است. عکس پدربزرگ و مادربزرگ. خانه‌ای که دیگر وجود ندارد. یک حیاط قدیمی. لباسی که زمانی در خانواده پوشیده می‌شده. چهره‌ای که از یک آلبوم قدیمی بیرون آمده است. 

برای یک نقاش، همین چیزهای کوچک می‌توانند تبدیل به نقطه شروع یک اثر شوند. چرا؟ چون خاطره فقط درباره چیزی نیست که اتفاق افتاده است؛ درباره چیزی است که ما امروز از آن اتفاق به یاد می‌آوریم. فرض کنید عکسی از خانه دوران کودکی‌تان پیدا کنید. شاید در عکس، خانه دقیقاً همان شکلی باشد که آن روزها بوده، اما وقتی به آن نگاه می‌کنید، فقط دیوار و پنجره نمی‌بینید. صداها، آدم‌ها، بوها، اتفاق‌ها و احساسات آن دوران هم در ذهن شما زنده می‌شوند.

نقاشی می‌تواند همین فاصله میان «آنچه واقعاً اتفاق افتاده» و «آنچه امروز از آن به یاد داریم» را بررسی کند.به همین دلیل، حافظه در بخشی از نقاشی معاصر ایران فقط یک موضوع نیست؛ راهی برای نگاه کردن به زمان است. در برخی نمایشگاه‌های اخیر نیز این توجه به حافظه، هویت، حضور و غیاب و تجربه زیسته نسل امروز به شکل‌های مختلف دیده شده است.


چرا شهر این‌قدر مهم شده است؟

حالا از خودتان بپرسید: وقتی هر روز از خانه بیرون می‌آیید، چه چیزی بیشتر از همه مقابل چشمتان است؟ احتمالاً شهر .ساختمان‌ها، خیابان‌ها، تابلوها، ماشین‌ها، آدم‌ها، مغازه‌ها، دیوارها، پنجره‌ها، ساخت‌وسازها و فضاهایی که هر روز تغییر می‌کنند. اما شهر فقط مجموعه‌ای از ساختمان‌ها نیست.شهر نوعی تجربه روانی است. ممکن است در یک شهر بزرگ باشید و احساس تنهایی کنید. ممکن است یک خیابان برای شما یادآور یک اتفاق مهم باشد. ممکن است ساختمانی را هر روز ببینید و بعد ناگهان تخریب شود. در نتیجه، شهر برای یک هنرمند می‌تواند تبدیل به چیزی بسیار شخصی شود.

یک نقاش ممکن است ساختمان‌های شهر را نقاشی کند، اما در واقع درباره تغییر، فراموشی، تنهایی یا سرعت زندگی صحبت کند. به همین دلیل است که در نقاشی معاصر، منظره شهری را نباید فقط یک ژانر سنتی از نقاشی دانست. شهر می‌تواند تبدیل به استعاره‌ای از زندگی انسان امروز شود. شهری که دائماً ساخته و خراب می‌شود، شبیه حافظه‌ای است که ما همواره در حال بازسازی آن هستیم.

 

یک اتفاق مهم‌تر؛ تصویر دیگر فقط در دنیای واقعی نیست.

اما یک تفاوت بزرگ میان نقاش امروز و نقاش نسل‌های گذشته وجود دارد.ما امروز در میان تصویر زندگی می‌کنیم. صبح با تصویر تلفن همراه بیدار می‌شویم، در شبکه‌های اجتماعی تصویر می‌بینیم، خبرها را تصویری دنبال می‌کنیم، از زندگی خودمان عکس می‌گیریم و حتی بخش زیادی از خاطراتمان را در قالب فایل‌های دیجیتال نگه می‌داریم.این اتفاق نمی‌تواند روی نقاشی بی‌تأثیر بماند. برای همین، بخشی از نقاشی معاصر امروز از خودِ تصاویر موجود در فضای دیجیتال تغذیه می‌کند. ممکن است یک نقاش از یک اسکرین‌شات، عکس خانوادگی، تصویر اینترنتی یا عکسی که با تلفن همراه گرفته شده شروع کند.اما اتفاق جالبی که می‌افتد این است که یک تصویر سریع و مصرف‌شدنی، وارد رسانه‌ای کند و ماندگار مثل نقاشی می‌شود.

شما ممکن است یک تصویر را در شبکه اجتماعی فقط دو ثانیه ببینید و رد شوید. اما وقتی همان تصویر تبدیل به یک نقاشی بزرگ می‌شود و در برابر شما قرار می‌گیرد، ناگهان مجبور می‌شوید چند دقیقه با آن بمانید.این تغییر سرعت، خودش می‌تواند موضوع یک اثر باشد. چه اتفاقی برای تصویر می‌افتد وقتی از صفحه تلفن همراه بیرون می‌آید و روی بوم قرار می‌گیرد؟ این یکی از پرسش‌هایی است که می‌تواند نقاشی معاصر را به سمت‌های تازه ببرد.

 

آیا نقاشی در برابر دنیای دیجیتال شکست خورده است؟

شاید در نگاه اول به نظر برسد که در عصر عکس و ویدئو و هوش مصنوعی، نقاشی باید اهمیت خود را از دست بدهد. اما اتفاق جالبی در حال رخ دادن است.هرچه تولید تصویر آسان‌تر شده، شاید خودِ «تصویر» ارزشمندتر و پیچیده‌تر شده باشد.امروز تقریباً هر کسی می‌تواند در چند ثانیه تصویری تولید کند.اما همین فراوانی باعث شده پرسش مهم‌تری مطرح شود:

از میان این همه تصویر، کدام تصویر ارزش ماندن دارد؟ نقاشی می‌تواند به این پرسش پاسخ خاص خودش را بدهد. نقاشی زمان می‌خواهد. رنگ روی سطح باقی می‌ماند. اثر فیزیکی دارد. اندازه واقعی دارد. بافت داردو وقتی مقابل آن ایستاده‌ایم، دیگر فقط یک فایل تصویری نیست. شاید به همین دلیل است که برخلاف تصور اولیه، دنیای دیجیتال الزاماً نقاشی را حذف نکرده؛ بلکه باعث شده نقاشی دوباره درباره ارزش دیدن و ماندن فکر کند.

 

یک نقاشی چقدر باید «امروزی» باشد؟

اینجا به یکی از سوءتفاهم‌های مهم درباره هنر معاصر می‌رسیم.گاهی تصور می‌کنیم اگر یک نقاشی معاصر باشد، حتماً باید عجیب، پیچیده یا متفاوت از نقاشی‌های گذشته باشد. اما واقعیت این‌طور نیست. یک نقاش می‌تواند یک درخت بکشد. می‌تواند یک اتاق خالی بکشد. می‌تواند یک چهره را نقاشی کند. می‌تواند یک منظره ساده بسازد.
اما سؤال این است که از چه زاویه‌ای به این موضوع نگاه می‌کند؟ فرض کنید دو هنرمند یک اتاق را نقاشی کنند. یکی ممکن است فقط فضای داخلی را نشان دهد. دیگری ممکن است همان اتاق را به عنوان تصویری از تنهایی، مهاجرت، انتظار یا خاطره ببیند. ظاهر موضوع شاید مشابه باشد، اما نگاه متفاوت است.بنابراین معاصر بودن لزوماً در موضوع نیست. معاصر بودن می‌تواند در نوع نگاه کردن باشد.

 

نقاشی ایران دوباره به سنت نگاه می‌کند، اما این بار با چشم امروز

این نکته یکی از جذاب‌ترین مسیرهای هنر ایران است.در سال‌های اخیر، علاقه به سنت‌های تصویری ایران همچنان ادامه داشته، اما بسیاری از هنرمندان به جای کپی کردن گذشته، تلاش کرده‌اند با آن وارد گفت‌وگو شوند.برای مثال، نگارگری می‌تواند از یک شیوه تصویری تاریخی تبدیل شود به ابزاری برای صحبت درباره موضوعات امروزی.در اینجا دیگر مسئله این نیست که «چطور مثل نگارگران قدیم نقاشی کنیم؟ سؤال تبدیل می‌شود به: «اگر یک هنرمند امروز با میراث نگارگری روبه‌رو شود، چه چیزی از آن برایش زنده و قابل استفاده است؟» این تفاوت بسیار مهم است. هنرمند معاصر گذشته را موزه‌ای و دست‌نخورده نمی‌خواهد. می‌خواهد با آن بحث کند. گاهی آن را تغییر می‌دهد. گاهی به آن احترام می‌گذارد. گاهی حتی آن را زیر سؤال می‌برد. و همین رابطه زنده با گذشته است که می‌تواند سنت را از تبدیل شدن به یک تزئین صرف نجات دهد.

 

زن، بدن و تجربه شخصی

یکی دیگر از حوزه‌هایی که در نقاشی معاصر ایران اهمیت زیادی پیدا کرده، توجه به تجربه شخصی و بدن است.این موضوع فقط به معنای نقاشی کردن چهره یا بدن انسان نیست.مسئله این است که بدن چگونه در جامعه تجربه می‌شود.چگونه دیده می‌شود.چگونه پنهان می‌شود.چگونه با هویت، جنسیت، خاطره و احساسات شخصی ارتباط پیدا می‌کند.به همین دلیل، در آثار برخی هنرمندان معاصر، فیگور انسانی دیگر فقط یک «موضوع نقاشی» نیست؛ بلکه تبدیل به فضایی برای بیان تجربه‌های روانی و اجتماعی می‌شود.گاهی بدن واقعی به نظر می‌رسد.گاهی تغییر شکل می‌دهد.گاهی ناقص یا محو می‌شود. گاهی در فضایی غیرواقعی قرار می‌گیرد. این تغییر شکل‌ها می‌توانند نشان دهند که مسئله اصلی هنرمند بازنمایی بدن نیست، بلکه تجربه زیستن در این بدن است.

 

از سیاست مستقیم تا تجربه شخصی

نقاشی معاصر ایران، مثل بسیاری از هنرهای معاصر جهان، با مسائل اجتماعی و سیاسی بیگانه نیست. اما همه آثار اجتماعی لزوماً شعار سیاسی نمی‌دهند.گاهی یک هنرمند درباره یک مسئله اجتماعی صحبت می‌کند، اما آن را از مسیر یک تجربه کاملاً شخصی نشان می‌دهد. مثلاً به جای نقاشی مستقیم یک اتفاق، درباره ترس، انتظار، فقدان، اضطراب یا تنهایی صحبت می‌کند.

این نوع بیان ممکن است در نگاه اول سیاسی به نظر نرسد، اما وقتی آن را در زمینه زندگی اجتماعی امروز قرار می‌دهیم، معنای گسترده‌تری پیدا می‌کند. این موضوع در هنر معاصر ایران اهمیت زیادی دارد؛ زیرا بسیاری از هنرمندان ترجیح می‌دهند تجربه اجتماعی را نه به شکل یک بیانیه، بلکه از طریق احساس و تجربه انسانی بیان کنند. در نمایشگاه‌های معاصر ایرانی در سال‌های اخیر نیز می‌توان این حرکت از روایت مستقیم به سمت تجربه‌های شخصی‌تر، حافظه، هویت و حالات روانی را مشاهده کرد.

 

آیا نسل جدید هنوز می‌خواهد نقاش باشد؟

شاید این سؤال از همه جالب‌تر باشد.در زمانی که هنرمند می‌تواند ویدئو بسازد، عکاسی کند، چیدمان اجرا کند یا با رسانه‌های دیجیتال کار کند، چرا هنوز نقاشی؟ پاسخ هر هنرمند متفاوت است. اما شاید یکی از دلایل مهم این باشد که نقاشی هنوز چیزی دارد که بسیاری از رسانه‌های جدید ندارند: مقاومت در برابر سرعت. نقاشی آهسته است. هنرمند باید با سطح درگیر شود. رنگ را انتخاب کند. تصمیم بگیرد چه چیزی را نشان دهد و چه چیزی را حذف کند و مخاطب هم برای دیدن آن باید زمان بگذارد. در دنیایی که همه‌چیز به سرعت تولید و مصرف می‌شود، شاید همین کندی تبدیل به یک ارزش شده باشد. شاید نقاشی امروز نه به رغم سرعت جهان، بلکه در واکنش به آن دوباره اهمیت پیدا کرده است.

 

پس نقاشی معاصر ایران واقعاً به کدام سمت می‌رود؟

پاسخ قطعی نداریم، و شاید اصلاً نباید داشته باشیم.هنر معمولاً از قبل نقشه راه مشخصی ندارد. اما اگر به آنچه امروز در نمایشگاه‌ها، گالری‌ها و پروژه‌های هنری می‌بینیم نگاه کنیم، می‌توان چند مسیر مهم را تشخیص داد: توجه بیشتر به تجربه زیسته، حافظه و هویت؛ ادامه گفت‌وگو با سنت‌های تصویری ایران؛ ورود زندگی شهری و مسائل اجتماعی به نقاشی؛ استفاده از تصاویر دیجیتال به عنوان ماده اولیه؛ و حرکت بیشتر میان نقاشی و رسانه‌های دیگر. نمایشگاه‌های اخیر و برنامه‌های گالری‌ها نیز نشان می‌دهند که این حوزه‌ها در عمل در حال کنار هم قرار گرفتن‌اند، نه اینکه الزاماً به شکل جریان‌های جدا از هم عمل کنند. اما شاید مهم‌تر از همه این باشد که نقاشی معاصر ایران در حال فاصله گرفتن از این تصور است که باید یک «چهره واحد» داشته باشد. ممکن است یک هنرمند به شدت به گذشته علاقه‌مند باشد و دیگری کاملاً به جهان دیجیتال نگاه کند.

یکی درباره طبیعت کار کند و دیگری درباره شهر. یکی به انتزاع برسد و دیگری به فیگور. یکی از خاطرات شخصی خود استفاده کند و دیگری از تاریخ. این تفاوت‌ها نشان‌دهنده پایان یک جریان نیستند برعکس، شاید نشانه بلوغ یک صحنه هنری باشند. زیرا وقتی یک هنر دیگر مجبور نباشد همه شبیه هم باشند، امکان تجربه کردن بیشتر می‌شود. شاید سؤال اصلی اصلاً «نقاشی به کجا می‌رود؟» نباشد در پایان، شاید بد نباشد سؤال اولیه را کمی تغییر دهیم. به جای اینکه بپرسیم: «نقاشی معاصر ایران به کدام سمت می‌رود؟» از خودمان بپرسیم: 

«نقاشان ایرانی امروز چه چیزی را می‌بینند که نسل‌های قبل نمی‌دیدند؟» شاید پاسخ، تلفن همراه باشد. شاید شهری که هر روز تغییر می‌کند. شاید خاطراتی که دیگر در آلبوم‌های خانوادگی نیستند و در حافظه تلفن ذخیره شده‌اند. شاید تجربه مهاجرت. شاید رابطه پیچیده ما با گذشته. شاید اضطراب آینده. شاید بدن. شاید تنهایی. شاید انبوه تصاویری که هر روز از کنارشان عبور می‌کنیم. و شاید همین‌ها هستند که آرام‌آرام زبان نقاشی ایران را تغییر می‌دهند.

نقاشی ممکن است همچنان همان بوم و رنگ باشد؛ اما چشم نقاش دیگر همان چشم گذشته نیست. او در جهانی زندگی می‌کند که سرعت، تصویر، فناوری، خاطره و هویت دائماً در حال تغییرند. پس شاید آینده نقاشی ایران نه در پیدا کردن یک سبک تازه، بلکه در پیدا کردن راهی تازه برای نگاه کردن به جهان شکل بگیرد. و اینجاست که یک نقاشی معاصر می‌تواند حتی اگر بسیار ساده به نظر برسد، حرف مهمی برای ما داشته باشد.

شاید لازم نباشد همیشه از خودمان بپرسیم: «این نقاشی چه چیزی را نشان می‌دهد؟» گاهی سؤال جذاب‌تر این است: «چرا هنرمند امروز تصمیم گرفته دقیقاً این را ببیند؟» اگر بتوانیم به این سؤال نزدیک شویم، شاید بهتر بتوانیم بفهمیم نقاشی معاصر ایران امروز در چه نقطه‌ای ایستاده است؛ نقطه‌ای میان گذشته و آینده، میان تصویر واقعی و تصویر دیجیتال، میان خاطره و اکنون، و مهم‌تر از همه، میان چیزی که می‌بینیم و چیزی که هنوز در حال شکل گرفتن است. آکادمی اسلوب؛ جایی برای دیدن، پرسیدن و عمیق‌تر فهمیدن هنر.

مطلب مرتبط: 

اشتراک گذاری

0 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

برای ثبت نظر در سایت به حساب کاربری خود وارد شوید.

ورود